<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ستاره باران</title>
<link>https://ateneh.blogfa.com</link>
<description>می ترسم از کسی که نمی ترسد از خدا/می ترسم از خدا که نمی ترسد از کسی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 28 Nov 2011 12:22:38 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://ateneh.blogfa.com/post/35</link>
<description>خلائق خاک بر سر جملگی زاری کنید محرم ماه خون آمد عزاداری کنید ز خاک نینوا فریاد می خیزد چنین حسینم یار می خواهد ، وفاداری کنید پی نوشت:گویند &quot;می&quot; نمی شود از راه گوش خورد! من &quot;یا حسین&quot; می شنوم مست می شوم</description>
<pubDate>Mon, 28 Nov 2011 12:22:38 +0330</pubDate>
<dc:creator>ateneh</dc:creator>
<guid>ateneh.blogfa.com/post/35</guid>
</item>
<item>
<title>شهید اکبر نجفی</title>
<link>https://ateneh.blogfa.com/post/34</link>
<description>اکبر مؤمن بود، همه او را به ايمان و صداقت مي‌شناختند، دوشنبه و پنجشنبه روزه مي‌گرفت. نهج البلاغه مي‌خواند و در تاريکي شب غريبانه با خدا به راز و نياز مي‌نشست، وقتي شهيد شد دوستانش گفتند:«با زبان روزه به شهادت رسيد و در آخرين دقايق همانند مولايش زمزمه کرد:«فزت و رب الکعبه» عصر روز چهاردهم آذرماه شوکران شهادت سر کشيد و فرزندانش را در ميان ما به يادگار نهاد. گرچه او ظاهر نظامي داشت. اما روحيه‌اش کاملاً فرهنگي بود يکبار در سال 1360 بر اثر انفجار مين در جبهه</description>
<pubDate>Mon, 13 Jun 2011 15:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ateneh</dc:creator>
<guid>ateneh.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>خدای مهربان</title>
<link>https://ateneh.blogfa.com/post/32</link>
<description>امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني، حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي</description>
<pubDate>Sun, 12 Jun 2011 20:16:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>ateneh</dc:creator>
<guid>ateneh.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://ateneh.blogfa.com/post/31</link>
<description>مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع « خدا » رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد.</description>
<pubDate>Mon, 03 Jan 2011 12:07:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>ateneh</dc:creator>
<guid>ateneh.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://ateneh.blogfa.com/post/30</link>
<description>* گفتم: خسته‌ام گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله :: از رحمت خدا نا امید نشید (زمر/53) :: * گفتم: هیچكس نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه :: خدا حائل بین انسان و قلبشه! (انفال/24) :: * گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) :: * گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی! گفتی: فاذکرونی اذکرکم :: منو یاد کنید تا به یاد شما باشم (بقره/152) :: * گفتم: تا کی باید صبر کرد؟</description>
<pubDate>Sat, 27 Nov 2010 09:33:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>ateneh</dc:creator>
<guid>ateneh.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://ateneh.blogfa.com/post/29</link>
<description>روزی فرا می رسد که شیطان فریاد بر می آورد: آدمی پیدا کنید سجده خواهم کرد</description>
<pubDate>Sun, 21 Nov 2010 16:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ateneh</dc:creator>
<guid>ateneh.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>خدا و بنده</title>
<link>https://ateneh.blogfa.com/post/28</link>
<description>خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است. بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم. خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان. بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم. خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان بنده: خدایا سه رکعت زیاد است خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟ خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله بنده: خدایا!من در رختخواب</description>
<pubDate>Mon, 15 Nov 2010 17:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ateneh</dc:creator>
<guid>ateneh.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>کوهنورد</title>
<link>https://ateneh.blogfa.com/post/27</link>
<description>کوهنوردی که میخواست از بلندترین کوهها بالا برود. افتخار ان را تنها برای خود می خواست!!!!!!!!! همان طور که بالا میرفت چندقدم مانده به قله ی کوه لیز خورد و سقوط کرد... نا گهان احساس کرد طنابی به دور کمرش پیچید!!!!!!!! خدایا کمکم کن.... از من چه می خواهی؟؟؟؟ ای خدا نجاتم بده..... باور داری به سخنت؟؟؟ بله باور دارم!!!!!!! پس طناب را پاره کن..... ولی این کار را نکرد صبح روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده یافتند....</description>
<pubDate>Mon, 20 Sep 2010 12:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ateneh</dc:creator>
<guid>ateneh.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>کودک</title>
<link>https://ateneh.blogfa.com/post/26</link>
<description>هوا گرفته بود. باران می بارید. کودکی آهسته گفت: خدایا گریه نکن. درست می شه.</description>
<pubDate>Fri, 17 Sep 2010 21:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ateneh</dc:creator>
<guid>ateneh.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://ateneh.blogfa.com/post/25</link>
<description></description>
<pubDate>Thu, 02 Sep 2010 13:41:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>ateneh</dc:creator>
<guid>ateneh.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
</channel>
</rss>
