کوهنورد

کوهنوردی که میخواست از بلندترین کوهها بالا برود.

 افتخار ان را تنها برای خود می خواست!!!!!!!!!

همان طور که بالا میرفت چندقدم مانده به قله ی کوه لیز خورد و

 سقوط کرد...

 نا گهان احساس کرد طنابی به دور کمرش پیچید!!!!!!!!

خدایا کمکم کن....

از من چه می خواهی؟؟؟؟

ای خدا نجاتم بده.....

 باور داری به سخنت؟؟؟

 بله باور دارم!!!!!!!

پس طناب را پاره کن.....

 ولی این کار را نکرد صبح روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده

یافتند....

 وقتی از طناب اویزان بود.

. او فقط یک متر با زمین فاصله

داشت!!!!!!!!!

کودک

هوا گرفته بود.

 باران می بارید.

 کودکی آهسته گفت:

 خدایا گریه نکن.

درست می شه.

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.

"استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟

 کسی پاسخ نداد. استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟

دوباره کسی پاسخ نداد. استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده

باشد؟ برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد.

 استاد با قاطعیت گفت با این وصف خدا وجود ندارد

. دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت.

دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید :آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز

استاد را شنیده باشد؟

همه سکوت کردند. آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی

چیزی نگفت. آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟

وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد

این قافله ی عمر عجب می گذرد...

 وقتی به دنیا میایم ، در ٍ گوشمون اذان میگن...

وقتی از دنیا میریم ، برامون نماز می خونن..

. زندگی چقدر کوتاهه فاصله ی بین اذان تا نماز !!!

معلم

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

التماس دعا

 

اگه این شب ها و روزهای قدر سر سجاده ی سبز،

دل مهربونتون لرزید

 و قطره اشکی گوشه ی چشمای پاکتون رو نمناک کرد،

به یاد ما هم دستی به آسمون بلند کنید.

شاید خدا به حرمت نفس آسمونی فرشته های زمینیش

گوشه چشمی هم به ما بندازه.

التماس دعا

مورچه و نسیم

 

نسیم دانه را از دوش مورچه سر داد.

مورچه تلاش کرد و دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:

گاهی یادم می رود که هستی.کاش بیشتر نسیم می وزید.