شهید امیر سرتیب ۲ اکبر نجفی متولد ۱۳۲۶  و معاون حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی استان کرمانشاه بود ایشان تحصیلات خود را تا مدرک کارشناسی در دو رشته معارف اسلامی شاخه فقه و حدیث وعلوم انتظامی  به پایان رساندندو سالهای سال فرماندهی قسمت های مختلف در ژاندارمری سابق و بعد از آن نیروی انتظامی را عهده داربودند و در آذر سال ۱۳۷۵ به دست ایادی استکبار جهانی و منافقین کوردل در شهر کرمانشاه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

ایشان حافظ نهج البلاغه و استاد درس امامت بودند.علاقه بسیار وافری به امیر المومنین علی (ع) داشتند و همواره همگان را به راه علی و خواندن و عمل به نهج البلاغه تشویق می نمودند . حرکات و سکنات ایشان همواره نشان از روح متعالی ایشان بود . بارزترین خصوصیت ایشان صبور بودن بود . هیچ گاه ایشان را بدون وضو نمی یافتی. ایشان عاشق شهادت بودند و ماهها قبل از شهادت  خبر از شهادت قریب الوقوع خویش می دادند.عشق به مولایش و ارادت به او باعث گردید که در ماه میلاد او یعنی ۲۳ رجب  و همچون مولایش با زبانی روزه به دیدار حق رهسپار گردد.در آستانه سالگرد شهادتش یاد او را گرامی می داریم .روحش شاد و قرین رحمت الهی باد .

 

خلائق خاک بر سر جملگی زاری کنید


محرم  ماه   خون  آمد   عزاداری  کنید


ز  خاک  نینوا  فریاد   می خیزد  چنین

حسینم یار می خواهد ، وفاداری کنید

 


پی نوشت:گویند "می" نمی شود از راه گوش خورد!
من "یا حسین" می شنوم مست می شوم

شهید اکبر نجفی

                                               

اکبر مؤمن بود، همه او را به ايمان و صداقت مي‌شناختند، دوشنبه و پنجشنبه روزه مي‌گرفت. نهج البلاغه مي‌خواند و در تاريکي شب غريبانه با خدا به راز و نياز مي‌نشست، وقتي شهيد شد دوستانش گفتند:«با زبان روزه به شهادت رسيد و در آخرين دقايق همانند مولايش زمزمه کرد:«فزت و رب الکعبه» عصر روز چهاردهم آذرماه شوکران شهادت سر کشيد و فرزندانش را در ميان ما به يادگار نهاد.
گرچه او ظاهر نظامي داشت. اما روحيه‌اش کاملاً فرهنگي بود يکبار در سال 1360 بر اثر انفجار مين در جبهه مجروح شد. ساليان دراز از عمر پربار امير تيمسار اکبر نجفي در مناطق غرب و جنوب کشور گذشت.
علاقه به معارف اسلامي باعث شد تيمسار با وجود حضور در نيروي انتظامي به تحصيل در اين رشته بپردازد و مدرک کارشناسي الهيات و معارف اسلامي را دريافت کند. براي مدتي هم نهج البلاغه را تدريس کرد. او آنقدر در اين صحيفه آسماني غرق شد که اگر چند دقيقه صحبت مي‌کرد، کلامش را به حديث و آيات الهي قرآن مزين مي‌ساخت.
تيمسار اکبر نجفي غريبانه و گمنام از ميان ما رخت بربست اما نامش هميشه بر تارک شهداي انقلاب اسلامي جاودان خواهد بود.

منبع:روزنامه كثيرالانتشار   -  تاریخ:  78/7/15

خدای مهربان

امروز صبح که از خواب بيدار

شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،

حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که

ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که

خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي

فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من

بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي

منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي

يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي

خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض

به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام

روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي

کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از

نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي

کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي.

تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي

انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن

کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي

زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را

جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي

کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه

انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي

کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع

خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به

اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و

فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من

هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش

از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که

تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر

روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه

اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه

يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر

پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت

بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟

اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز

خوبي داشته باشي..

دوست و دوستدارت:خدا

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقا ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

* گفتم: خسته‌ام   

گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله     :: از رحمت خدا نا امید نشید (زمر/53) ::

* گفتم: هیچكس نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره

گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه      :: خدا حائل بین انسان و قلبشه! (انفال/24) ::

* گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید      .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) ::

*گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!

گفتی: فاذکرونی اذکرکم      :: منو یاد کنید تا به یاد شما باشم (بقره/152) ::

*گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا   :: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::

* گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟  

گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله

     :: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::

*گفتم: تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیکه. یه اشاره‌ کنی تمومه!

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم       :: شاید چیزی که تو دوست داری،به صلاحت نباشه(بقره/216) ::

*گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟   

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم    :: خدا نسبت به همه مردم (نسبت به همه) مهربونه (بقره/143) ::

*گفتم: دلم گرفته !   

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا

     :: مردم به چی دلخوش کردن؟ باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::

*گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله.   

گفتی: ان الله یحب المتوکلین      :: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::

*گفتم: خیلی چاکریم!   

ولی این بار ، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که :

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره

   :: بعضی از مردم خدا رو فقط با زبون عبادت می‌کنن.اگه خیری بهشون برسه، آرامش پیدا می‌کنن . اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، روي گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::

*گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم .

گفتی: فانی قریب       :: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::

* گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم . کاش می‌شد بهت نزدیک شم .

گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

     :: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع و با صدای آهسته یادکن (اعراف/۲۰۵) ::

*گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم      :: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::

*گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی .

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه      :: پس از خدا بخواهيد ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::

* گفتم: آخه با این همه گناه چیکار می‌تونم بکنم؟     

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

     :: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟ (توبه/۱۰۴) ::

*گفتم: دیگه روی توبه ندارم .

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب    

     :: ولی خدا عزیزه و دانا ، او آمرزنده گناهه و پذیرنده توبه (غافر/۲-۳) ::

*گفتم: با این همه گناه ، برای کدوم گناهم توبه کنم؟  

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا     :: خدا همه گناهان رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::

* گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله       :: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::

* گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم!ذوبم می‌کنه؛ عاشقم می‌كنه؛توبه می‌کنم .

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

     :: خدا ، هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره . (بقره/۲۲۲) ::

* ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     

گفتی: الیس الله بکاف عبده       :: آیا خدا برای بنده‌اش کافی نيست ؟ (زمر/۳۶) ::

* گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

:: ای مؤمنين! خدا رو زياد ياد کنيد و صبح و شب تسبيحش کنيد . او کسی است که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما رو از تاريکی‌ها به سوی روشنايی بيرون بيارند . خدا نسبت به مؤمنين مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::


 

  روزی فرا می رسد که

 

  شیطان فریاد بر می آورد:

 

  آدمی پیدا کنید

 

   سجده خواهم کرد

خدا و بنده

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

 

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است

چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من

 بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا:

 او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…


خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:

او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد.

او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد.

او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد

بعد از زلزله دلش شور عروسکش را می زد.

 خیلی دوستش داشت..

پدر را که از زیر خاک درآوردند عروسک توی دستش بود.

پدر خوابیده بود اما عروسک بیدار بود...

 

 

یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد

 در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند. روی اسمان

 صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند.

در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد

 که یکی از انها به او تعلق داشت

 و دیگری متعلق به خدا بود.

 هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که ...

 

بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا

 در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.

این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:

خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را

با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین

 دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود

. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم

 تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست

دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.

دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که

فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را

 در آغوش گرفته بودم.


کوهنورد

کوهنوردی که میخواست از بلندترین کوهها بالا برود.

 افتخار ان را تنها برای خود می خواست!!!!!!!!!

همان طور که بالا میرفت چندقدم مانده به قله ی کوه لیز خورد و

 سقوط کرد...

 نا گهان احساس کرد طنابی به دور کمرش پیچید!!!!!!!!

خدایا کمکم کن....

از من چه می خواهی؟؟؟؟

ای خدا نجاتم بده.....

 باور داری به سخنت؟؟؟

 بله باور دارم!!!!!!!

پس طناب را پاره کن.....

 ولی این کار را نکرد صبح روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده

یافتند....

 وقتی از طناب اویزان بود.

. او فقط یک متر با زمین فاصله

داشت!!!!!!!!!

کودک

هوا گرفته بود.

 باران می بارید.

 کودکی آهسته گفت:

 خدایا گریه نکن.

درست می شه.

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.

"استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟

 کسی پاسخ نداد. استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟

دوباره کسی پاسخ نداد. استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده

باشد؟ برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد.

 استاد با قاطعیت گفت با این وصف خدا وجود ندارد

. دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت.

دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید :آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز

استاد را شنیده باشد؟

همه سکوت کردند. آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی

چیزی نگفت. آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟

وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد

این قافله ی عمر عجب می گذرد...

 وقتی به دنیا میایم ، در ٍ گوشمون اذان میگن...

وقتی از دنیا میریم ، برامون نماز می خونن..

. زندگی چقدر کوتاهه فاصله ی بین اذان تا نماز !!!

معلم

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

التماس دعا

 

اگه این شب ها و روزهای قدر سر سجاده ی سبز،

دل مهربونتون لرزید

 و قطره اشکی گوشه ی چشمای پاکتون رو نمناک کرد،

به یاد ما هم دستی به آسمون بلند کنید.

شاید خدا به حرمت نفس آسمونی فرشته های زمینیش

گوشه چشمی هم به ما بندازه.

التماس دعا

مورچه و نسیم

 

نسیم دانه را از دوش مورچه سر داد.

مورچه تلاش کرد و دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:

گاهی یادم می رود که هستی.کاش بیشتر نسیم می وزید.

 

هر که می خواهد روزی پرواز را تجربه کند

نخست باید روی پای خود ایستادن را بیاموزد.

پرواز را که با پرواز آغاز نمی کنند.

چه ساختن هایی که مرا سوخت

و چه سوختن هایی که مرا ساخت.

خدای من

مرا فهمی عطا کن که از مقصد سوختنم

ساختنی آباد از من به جا ماند. 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

                               بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

                               فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یارب از چه خوارم کرده ای؟

                               بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

                              من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

                               این تو و لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

                              در رگت پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

                              من کنارت بودم و نشناختی 

 

یک کاغذ سفید را هر چقدر سفید و تمیز باشد کسی قاب نمی گیرد.

برای ماندگار شدن باید حرفی برای گفتن داشت.

گاه برای ساختن باید ویران کرد.

گاه برای داشتن باید گذشت.

و گاه در اوج تمنا باید نخواست.

التماس دعا

سحرگاهان که عرش کبریایی می سراید

 نغمه ی توحید ، تو که آهسته میخوانی

 قنوت لحظه هایت را میان ربنای سبز دستانت

 ، دعایم کن.

                     .......التماس دعا.......

آهنگری که روحش را وقف خدا کرد

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا که عجبا. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگیی‌ات بهتر نشده.

آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد.

سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:

گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله‌های کارگاه میاندازم.

باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است :

«خدای من، از آنچه برای من خواسته‌ ای صرفنظر نکن تا شکلی را که می‌خواهی ، به خود بگیرم. به هر روشی که می‌پسندی ادامه بده ؛ هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی فایده پرتاب نکن»

نامه امام علی(ع) به مالک اشتر:


ای مالک! اگر شب هنگام کسی را در حال

 گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن ،

 شاید سحرتوبه کرده باشد و تو ندانی


سه پند لقمان به پسرش


روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست .

برابری دیه زن و مرد(2)

تحليل و نظر مقدس اردبيلى

مقدس اردبيلى، از فقيهان شيعه، پس از نقل اين حكم مى‏گويد: اين حكم مشهور است ولى هم برخلاف قواعدى كه در باب ديه از روايات نقل شده مى‏باشد و هم برخلاف عقل; است زيرا عقل اقتضا مى‏كند كه ديه چهار انگشت‏بيش از ديه سه انگشت‏باشد يا لااقل از آن كمتر نباشد در حالى كه اينجا كمتر شده است: ديه سه انگشت‏سى شتر است، ديه چهار نگشت‏بيست‏شتر. آنگاه مى‏گويد: البته ديه چهار انگشت‏بيست‏شتر بودن، موافق قاعده است، زيرا با فرض نصف بودن ديه زن نسبت‏به مرد طبيعى است كه ديه چهار انگشت كه در مرد چهل شتر است در زن بيست‏شتر باشد. آنچه بايد روشن شود اين است كه چه حكمتى در زيادتر قرار دادن ديه دو انگشت و سه انگشت از نصف و مساوى قرار دادن آن با مرد بوده است؟ البته محقق اردبيلى به پاسخى نرسيده است; ولى با توجه به روايت ابان بن تغلب و آنچه در ذيل آن روايت در مورد تعرض به ابان به خاطر روى آوردن به قياس از امام(ع) نقل شده مى‏گويد:

ادامه نوشته

برابری دیه زن و مرد(1)

امروزه یکی از مسائل مهمی که در ق.م.ا ما بحث بر انگیز است و شبهات زیادی را در اذهان مردم ایجاد کرده است و از مسائلی است که امروزه بحث پیرامون آن به شدت جریان دارد موضوع تفاوت قصاص و دیه بین زن ومرد است . در ق.م.ا به پیروی از فقها امامیه در قصاص و دیه بین زن ومرد تفاوت است . در صورتی که امروزه در بسیاری از کنوانسیون ها و اسناد بین المللی تاکید بر رفع تبعیض علیه زن و رعایت تساوی بین زن ومرد و عدم تبعیض براساس جنس می باشد . برای بررسی دقیق و وضعیت حکم قصاص و دیه و تفاوت آن بین زن ومرد و روشن شدن این مسئله نیاز است که مسائل فقهی و حقوقی که در این مورد وجود دارد را مورد بررسی قرار دهیم . در این مقاله ما موارد زیر را به ترتیب بررسی می کنیم :
ادامه نوشته

حقوق زوجین در ارث

اصلاح برخي از مواد قانون مدني بخصوص در مبحث خانواده و مسائل مربوط به زن يكي از دغدغه‌هاي مسئولين قانون‌گذاري پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران بوده است و تاكنون نيز از جمله در باب مهريه، طلاق، حضانت، قيّومت و ازدواج اصلاحاتي صورت گرفته است. اعلام اخير مسئولين قوة قضاييه و رئيس فراكسيون زنان در مجلس شوراي اسلامي در مورد بازنگري قانون مدني، بهانه‌اي شد كه يكي از مباحثي كه تاكنون دست نخورده و مصون از هر گونه اصلاحي بوده است مورد بررسي قرار گرفته و راهكارهايي براي اصلاح آن مورد جستجو قرار گيرد. مبحث ارث يكي از مهم‌ترين و غني‌ترين مباحث قانون مدني است كه به لحاظ انطباق آن با احكام قرآني و فقهي مصون از اصلاح قرار گرفته است. بحث حاضر صرفاً در مورد ميراث زوجه مي‌باشد كه بنا به شرح آتي به نظر حقير نياز به اصلاحيه‌هايي دارد. ارث زوجه در قانون مدني به شرح ذيل مورد بحث قرار گرفته است:
ادامه نوشته

 

خداوندا:

تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم.

تو را بخشنده بنداشتم و گناهکار شدم.

تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم بازگشتم.

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم.

تو مرا چه دیدی که

وفادار ماندی؟؟؟

 

 شیر و آهو

   هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می شود که می داند باید

 از شیر تندتر بدود وگرنه طعمه ی او می شود و شیری که می داند باید

 از آهو تندتر بدود وگرنه از گرسنگی خواهد مرد.

مهم نیست شیر باشی یا آهو.مهم این است که با طلوع آفتاب با تمام

 توان شروع به دویدن کنی. 

(نلسون ماندلا)