شهید اکبر نجفی

                                               

اکبر مؤمن بود، همه او را به ايمان و صداقت مي‌شناختند، دوشنبه و پنجشنبه روزه مي‌گرفت. نهج البلاغه مي‌خواند و در تاريکي شب غريبانه با خدا به راز و نياز مي‌نشست، وقتي شهيد شد دوستانش گفتند:«با زبان روزه به شهادت رسيد و در آخرين دقايق همانند مولايش زمزمه کرد:«فزت و رب الکعبه» عصر روز چهاردهم آذرماه شوکران شهادت سر کشيد و فرزندانش را در ميان ما به يادگار نهاد.
گرچه او ظاهر نظامي داشت. اما روحيه‌اش کاملاً فرهنگي بود يکبار در سال 1360 بر اثر انفجار مين در جبهه مجروح شد. ساليان دراز از عمر پربار امير تيمسار اکبر نجفي در مناطق غرب و جنوب کشور گذشت.
علاقه به معارف اسلامي باعث شد تيمسار با وجود حضور در نيروي انتظامي به تحصيل در اين رشته بپردازد و مدرک کارشناسي الهيات و معارف اسلامي را دريافت کند. براي مدتي هم نهج البلاغه را تدريس کرد. او آنقدر در اين صحيفه آسماني غرق شد که اگر چند دقيقه صحبت مي‌کرد، کلامش را به حديث و آيات الهي قرآن مزين مي‌ساخت.
تيمسار اکبر نجفي غريبانه و گمنام از ميان ما رخت بربست اما نامش هميشه بر تارک شهداي انقلاب اسلامي جاودان خواهد بود.

منبع:روزنامه كثيرالانتشار   -  تاریخ:  78/7/15

خدای مهربان

امروز صبح که از خواب بيدار

شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،

حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که

ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که

خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي

فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من

بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي

منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي

يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي

خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض

به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام

روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي

کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از

نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي

کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي.

تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي

انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن

کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي

زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را

جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي

کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه

انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي

کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع

خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به

اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و

فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من

هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش

از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که

تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر

روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه

اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه

يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر

پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت

بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟

اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز

خوبي داشته باشي..

دوست و دوستدارت:خدا